تبليغاتX
دفتر عشق

دفتر عشق

آدم خلیفه ی تنهای خدا

روی زمین است

امپراطوری که گاهی باید برگردد به

آخرین سلاح اش

" ... و سلاح او گریه است "

فاضل نظری

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 20:13  توسط عاشق  | 

اگر عشق نبود

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟


بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود


از اینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟


در سینه هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟


بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟

دل چشم نمیگشود اگر عشق نبود


از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟


" استاد قیصر امین پور "

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:8  توسط عاشق  | 

آهو

پیشانیم را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از ان ساعت طلسمم کرده جادویی


شاید از ان پس بود که احساس میکردم

در سینه ام پر میزند شب ها پرستویی


شاید از ان پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی


از کودکی دیوانه بودم ، مادرم میگفت :

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی


نام تو را میکند روی میزها هر وقت

در دست ان دیوانه می افتاد چاقویی


بیچاره اهویی که صید پنجه شیری ست

بیچاره تر شیری که صید چشم اهویی


اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی


آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد

من مایه رنج تو هستم ، راست می گویی 

ًً

فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 10:57  توسط عاشق  | 

تولدی دیگر

بعد دو سال میخام دوباره برگردم 

چون اینجا بهترین جا برای خالی کردن خودم بود

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 18:24  توسط عاشق  | 

نوشته های من با تو

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عكس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه كه نميتوني عكسشو به ديوار بزني.
……………………………………………………………………………..

 

بر دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع ! عشق آمد و گفت : بي سوادم !!
……………………………………………………………………………..

گفتم به گل زرد چرا رنگ مني
افسرده و دلتنگ چرا مثل مني
من عاشق اويم كه رنگم شده زرد
تو عاشق كيستي كه هم رنگ مني
……………………………………………………………………………..

 

روزي عشق از دوستي پرسيد تفاوت منو تو در چيست؟ دوستي گفت من ديگران را به سلامي آشنا ميكنم تو به نگاهي..... من آنان را با دروغ جدا ميكنم تو با مرگ
……………………………………………………………………………..

اگه بعد از 120 سال رفتي اون دنيا گفتن يكي حلالت نكردخه سر پل صراط منتظرته اون منم كه به اين بهونه مي خوام يه بار ديگه ببينمت

……………………………………………………………………………..

ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند.
(برتراند راسل)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:58  توسط عاشق  | 

عیدتان مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:15  توسط عاشق  | 

همیشه یادت باشه

هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:39  توسط عاشق  | 

دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:38  توسط عاشق  | 

امتحان عشق

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:7  توسط عاشق  | 

من خواستم زندگی كنم،راهم را بستند

ستایش كردم ،گفتند خرافات است

عاشق شدم، گفتند دروغ است

گریستم، گفتند بهانه است

خندیدم، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم...

( دكتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:41  توسط عاشق  | 

داستان عشق

درجزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند: شادي- غم- غرور-عشق و... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده وجزيره را ترک مي کردند.اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرومي رفت عشق از ثروت که با قايق با شکوهي جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت: "آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
نه من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.غم در نزديکي عشق بود.
پس عشق به او گفت:
اجازه بده تا من با تو بيايم! غم با صداي حزن آلود گفت:
آه عشق من خيلي ناراحت هستم.احتياج دارم تا تنها باشم.
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر غرق شادي بود که صداي او را نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:
بيا عشق تو را خواهم برد.
  عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد.
وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد: آن پير مرد که بود؟
علم پاسخ داد:
"زمان"
عشق با تعجب پرسيد:
"زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت:
"زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:50  توسط عاشق  | 

عشق از دیدگاه استادان

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت…

گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟  گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:37  توسط عاشق  | 

عاشق یعنی این

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:56  توسط عاشق  | 

تو و ...

من عشق را در تو

               تو را در دل

                  دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 

من غم را در سکوت

               سکوت را در شب

                      شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

                       زندگی را به خاطر زیبایی اش

و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم

 

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:47  توسط عاشق  | 

عشق چیست ؟

شاگردی از استادش پرسيد: " عشق چست؟

 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: " چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: " عشق يعنی همين.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:46  توسط عاشق  | 

Without Love -- days are
"Sadday,
moanday,
tearsday,
wasteday,
thirstday,
frightday,
shatterday.. . so be in Luv everyday...
 

بدون عشق.روزها: غم..گلايه..اشك..بيهودگي.تشنگي..هراس..نابودي

پس هر روزت را عاشق باش .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:39  توسط عاشق  | 

اگه كليد قلبيو نداري قفلش نكن

اگه خداحافظي در راهه سلام نكن

اگه دستيو گرفتي رهاش نكن

دفتري كه بسته شده ديگه بازش نكن

قلبي كه شكسته ديگه نازش نكن

حرفي كه زده شد ديگه تكرارش نكن

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:36  توسط عاشق  | 

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:29  توسط عاشق  | 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال یود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:20  توسط عاشق  | 

عشق يعني با غم الفت داشتن

         سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعني انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعني مستي و ديوانگي

                                                عشق يعني در جهان بيگانگي

                                       عشق يعني شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعني سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعني اشک حسرت ريختن

  عشق يعني در جهان رسوا شدن

         عشق يعني مست و بي پروا شدن

                  عشق يعني سوختن يا ساختــن

                           عشق يعني زندگي را باختن

                                   عشق يعني انتـــظار و انتـــظار

                                           عشق يعني هرچه بيني عکس يار

                                     عشق يعني ديـده بر در دوختـن

                           عشق يعني در فراقش سوختن

                 عشق يعني لحظه هاي التهاب

        عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

 عشق يعني با پرستو پر زدن

         عشق يعني آب بر آذر زدن

                   عشق يعني سوز ني آه شبان

                            عشق يعني معني رنگين کمان

                                     عشق يعني با گلي گفتن سخن

                                              عشق يعني خون لاله بر چمن

                                      عشق يعني شعله بر خرمن زدن

                             عشق يعني رسم و دل برهم زدن

                    عشق يعني يک تيمم يک نماز

          عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني چون احسان پا به راه

       عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

               عشق يعني بيستون کندن به دست

                        عشق يعني زاهد اما بت پرست

                                 عشق يعني همچومن شيدا شدن

                                          عشق يعني قلــه و دريا شدن

                                 عشق يعني يک شقايق غرق خون

                       عشق يعني درد ومحنت دردرون

              عشق يعني يک تبلور يک سرود

   عشق يعني يک سلام و يک درود

           عشق يعني جام لبريز از شراب

                    عشق يعني تشنگي يعني سراب

                            عشق يعني حسرت شبهاي گرم

                                    عشق يعني ياد يک روياي نرم

                                        عشق يعني غرقه گشتن در سراب

                                    عشق يعني حلقه هاي بي حساب

                          عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

                  عشق يعني آخــرخط بهـشــت

         عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني آبـي بي انتـــها

        عشق يعني زرد تنها و غريب

                عشق يعني سرخي ظاهر فريب

                          عشق يعني تکيه بر بازوي باد

                                   عشق يعني حسرتت پاينده باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:19  توسط عاشق  | 

                                              من اگر اشک به دادم نرسد   

                                               اگر از یاد تو یادی نکنم  میشکنم

                                               بر در کلبه ی محصور وجود

                                               اگر در خلوت خاموش سکوت

                                                اگر از یاد تو یادی نکنم

                                                اگر از هجر تو آهی نکشم 

                                                 تک و تنها ، به خدا میشکنم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:16  توسط عاشق  | 

...

      نمیدونم که تورو نفرین کنم یا این دلم

   نمیدونم که تو حل مشکلی یا مشکلم

     با توعاشقانه بودم پس چرا          

  حسرت یه روزِ عشق موند به دلم

                      با تو شاهنامه بودم نه یک غزل                    

   با تورودخونه بودم نه یک قنات

                           یه روزی منو،تو بودیمُ حالا                             

   من و تنهاییُ یک عمر خاطرات

   تورفتیُ سهم ما سفر شد    دل آروم ما دربه در شد

     ندونستم چرا مرغ عشقم توی عاشقی بی بال و پر شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:7  توسط عاشق  | 

حرف اول ... صحبتهای من با تو

عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست .
______________________________

پرسيدم چرا دوستم داري؟ توي چشمام نگاه كرد وهيچي نگفت گفتم شايد واقعا دوستم نداره؟ وقتي رفت فهميدم دوست داشتن دل ميخواد نه دليل

___________________________-
.

نذاري فاصله ها ، تو هجوم سايه ها ، ميون غريبه ها ، نذاري تو جاده ها تو رو از من بگيرن ، تو خودت خوب مي دوني ، توي راه زندگيم ، دلخوشم به بودنت ، پس نكني يه كاري تا فرق نكنه چه بودنت ، نبودنت.
____________________________
.

آن شب هستي را چه جلوه ها بود تو بودي دنيا به کام ما بود عشقت با جان من آشنا بود عشقت لاله صفت لب بر خنده گشود مه چون چهره ي تو رويايي.
_________________________

.ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن. راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار.! راز عشق در آن است که حقيقت اصلي عشق (يعني تفکر) را از ياد نبريد

___________________________

لا لالالا نخواب دنيا خسيسه واسه كم آدمي خوب مي نويسه يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده است يكي پلكاش تو خوابم خيسه خيسه لا لالالا نخواب عاشق يه سيبه هميشه سرخ و تب دار و غريبه تا اون بالاست رسيده است ولي تنهاست پايين هم كه مي افته بي نصيبه.
___________________________________-

.روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت زداي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد بانوي دريايي من .

_________________

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:1  توسط عاشق  |